its my birthday again

happy birthday to me
its my birthday again

happy birthday to me
این را برای تو میگویم
تـــــا زنـــده ای در برابر کسی که به خودت
علاقه مندش کردی ، مسئــــــــــــــــــــــــــولی ... !!!

و همين طور
پيامبر صلى الله عليه و آله فرمودند:
شَهرُ رَمَضانَ شَهرُ اللّه عَزَّوَجَلَّ وَ هُوَ شَهرٌ يُضاعِفُ اللّهُ فيهِ الحَسَناتِ وَ يَمحو فيهِ السَّيِّئاتِ وَ هُوَ شَهرُ البَرَكَةِ؛
ماه رمضان، ماه خداست و آن ماهى است كه خداوند در آن حسنات را مىافزايد و گناهان را پاك مىكند و آن ماه بركت است.

خوشا رها کردن و رفتن
خوشا پر کشیدن
خوشا رهایی
خوشا اگر نه رها زیستن
مردن به رهایی!
شاملو

خط زدن من ,پايان من نيست...
آغاز بي لياقتي توست!
هميشه بهترينها براي من بوده و هست...
اگر مال من نشدي!
"قطعا" بهترين نبودي ...

کوله بارم بر دوش ، سفری باید رفت...
سفری بی همراه ،
گم شدن تا ته تنهایی محض ،
یار تنهایی من با من گفت:
هر کجا لرزیدی ،
از سفرترسیدی ،
تو بگو ، از ته دل
من خدا را دارم...
...خانم آیدا پناهی...
تنهایم...
اندکی بغل می خواهم، ترجیحاً عاشقانه...

مي رسد اينك بــــــــهار خوش به حال روزگــــــــــار
بوي باران بوي سبزه بوي خاك شاخه هاي شسته باران خورده پاك
آسمان آبي و ابر سپيــــــد برگ هاي سبز بيد
عطر نرگس رقص باد نغمه شوق پرستوهاي شاد خلوت گرم كبوترهاي مست
نرم نرمك ميرسد اينك بــــــــهار خوش به حال روزگــــــــــار
خوش به حال چشمه و دشت ها خوش به حال دانه ها و سبزه ها
خوش به حال غنچه هاي نيمه باز خوش به حال دختر ميخك كه مي خندد به ناز
خوش به حال جام لبريز از شراب خوش به حال آفتاب
نرم نرمك ميرسد اينك بــــــــهار خوش به حال روزگــــــــــار
اي دل من گرچه در اين روزگار
جامه رنگين نمي پوشي به كام باده رنگين نمي نوشي به جام
نقل و سبزه در ميان سفره نيست جامت ازآن مي كه مي بايد تهي ست
اي دريغ از تو اگر چون گل نرقصي با نسيم
اي دريغ از من اگر مستم نسازد آفتاب
اي دريغ از ما اگر كامي نگيريم از بهار
نرم نرمك ميرسد اينك بــــــــهار خوش به حال روزگــــــــــار
گر نكوبي شيشه ي غم را به سنگ هفت رنگش مي شود هفتاد رنگ
(فريدون مشيري)

زنگی باید کرد:
گاه با یک گل سرخ...
گاه با یک دل تنگ...
گاه با روییدن در پس یک باران...
گاه باید خندید بر غمی بی پایان!

برايت از طلا تختي مسيري رو به خوشبختي
برايت عمر نوحي را وقار همچو كوهي را
برايت صبر ايوبي حياتي مملو از خوبي
برايت شاد بودن را فقط آزاد بودن را
رفاقت را صداقت را اگر خواهي محبت را
...دعا كردم...

حوا جوووونم تولدت مبارک انشاالله صد سال عمر با عزت داشته باشی...![]()

وبلاگ حوای عزیز
تاریکم ای یلدا
مهتاب میخواهم
لب تشنه ام ای اشک
سیلاب میخواهم
در حسرت موجم
باران کفافم نیست
درمان درد من
باران نم نم نیست
پس تشنه می مانم
غرق پریشانی
تا آسمان ها را
بر من بگریانی

شادی را هدیه کن به کسانی که آن را از تو گرفتند،
عشق بورز به آنها که دلت را شکستند،
دعا کن برای آنها که نفرینت کردند،
درخت باش بر غم تبرها،
بهار شو و بخند که خدا هنوز آن بالا با ماست...
بی تو طوفان زده ی دشت جنونم
صید افتاده به خونم
تو چه سان می گذری غافل از اندوه درونم
بی من از کوچه گذر کردی و رفتی
بی من از شهر سفر کردی و رفتی
قطره ای اشک درخشید به چشمان سیاهم
تا خم کوچه به دنبال تو لغزید نگاهم
تو ندیدی
نگهت هیچ نیفتاد به راهی که گذشتی
چون در خانه ببستم
دگر از پای نشستم
گوئیا زلزله آمد
گوئیا خانه فرو ریخت سر من
بی تو من در همه ی شهر غریبم
بی تو کس نشنود از این دل بشکسته صدایی
بر نخیزد دگر از مرغک پر بسته نوایی
تو همه بود و نبودی
تو همه شعر و سرودی
چه گریزی ز بر من
که زکویت نگریزم
گر بمیرم ز غم دل
با تو هرگز نستیزم
من و یک لحظه جدايي
نتوانم نتوانم
بی تو من زنده نمانم

فقط دو چيز وجود داره كه نگرانش باشي: اينكه سالمي يا مريضی.
اگر سالم هستي، ديگه چيزي نمونده كه نگرانش باشي؛
اما اگه مريضي، فقط دو چيز وجود داره كه نگرانش باشي: اينكه دست آخر خوب مي شي يا مي ميري.
اگه خوب شدي كه ديگه چيزي براي نگراني باقي نمي مونه؛
اما اگه بميري، دو چيز وجود داره كه نگرانش باشي: اينكه به بهشت بري يا به جهنم.
اگر به بهشت بري، چيزي براي نگراني وجود نداره؛
ولي اگه به جهنم بري، اون قدر مشغول احوالپرسي با دوستان قديمي مي شي كه وقتي براي نگراني نداري!
پس در واقع هيچ وقت هيچ چيز براي نگراني وجود نداره!!
هر کجا هستم باشم
آسمان مال من است
پنجره، فکر، هوا، عشق، زمين ،مال من است
چه اهمیت دارد
گاه اگر می رویند
قارچ های غربت ؟!!!!!

آب تا لب هایم بالا آمده...
آب بالا آمده...
من اما نمی میرم...
من ماهی می شوم!!!
درويشي به اشتباه فرشتگان به جهنم فرستاده مي شود. پس از اندك زماني دادِ شيطان در مي آيد و رو به فرشتگان مي كند و مي گويد: جاسوس مي فرستيد به جهنم؟!
-از روزي كه اين آدم به جهنم آمده، مدام در جهنم در گفتگو و بحث است و جهنميان را هدايت مي كند و عرصه را به من تنگ کرده است.
سخن درويش اين چنين بود:
با چنان عشقي زندگي كن كه حتي اگر بنا به تصادف به جهنم افتادي، شيطان تو را به بهشت باز گرداند.
شب که جوی نقره ی مهتاب~
بی کران دشت را دریاچه می سازد
من شراع زورق اندیشه ام را می گشایم در مسیر باد
شب که آوایی نمی آید
از درون خامٌش نیزارهای آبگیر ژرف
من امید روشنم را همچو تیغ آفتاب می سرایم شاد!
شب که می خواند کسی نومید
من ز راه دور دارم چشم
با لب سوزان خورشیدی
که بام خانه ی همسایه ام را گرم می بوسد!
مــــن یــــــک دخترم
نگـــــــــــاه بـــه صـــــــدا و بــــدن ِ ظریفــــــم نکـــــــن
اگـــــــــر بخواهـــــَــــــــــم
تمــــــــــــامـ هویـــــــــت مردانــــــــــه ات را بــــــــه آتــــــــش خواهـــــــم کشیــــــــــد......
اشتبـــاه مــن ایـن بــود ....
هــر جــا رنــجیدم ، لبــخند زدمـ ....
فــکر کــردند درد نــدارد ، سنــگین تر زدنــد ضــربه ها را ...
شنیــده بودم که "خاک سرد است".
ایـــن روزها اما انگار آنقـــدر هوا ســـرد است،
که زنــده زنــده فراموش می کنیــم یکدیگـــر را.........
من مه ام
كه گاه به زمين دل مي بندم و
گاهي به آسمان
و در ميانه ي اين شك
آرام آرام پراکنده می شوم...

![]()
دید مجنون دختری مست و ملنگ
در خیابان با جوانانی مشنگ
خوب دقت کرد در سیمای او
دید آن دختر بُود لیلای او
با دلی پردرد گفتا این چنین
حرف ها دارم بیا (پیشم بشین)
من شنیدم تازگی چت می کنی
با جوانی اهل تربت می کنی
نامه های عاشقانه می دهی
با ایمیل از ( توی) خانه می دهی
عصرها اطراف میدان ونک
می پلاسی با جوانان ونک
موی صاف خود مجعد می کنی
با رپی ها رفت و آمد می کنی
بینی خود را نمودی چون مویز
جای لطفاً نیز می گویی (پلیز)
خرمن مو را چرا آتش زدی؟
زیر ابرو را چرا آتش زدی؟
چشم قیس عامری روشن شده
دختری چون تو مثال زن شده
دامن چین چین گلدارت چه شد؟
صورت همچون گل ِ نارت چه شد؟
ابروی همچون هلالت هم پرید؟
آن دل صاف و زلالت هم پرید؟
قلب تو چون آینه شفاف بود
کی در آن یک ذرّه ( شین و کاف) بود
دیگر آن لیلای سابق نیستی
مثل سابق صاف و عاشق نیستی
قبلنا عشق تو صاف و ساده بود
مهر مجنون در دلت افتاده بود
تو مرا بهر خودم می خواستی
طعنه ها کی می زدی از کاستی؟
زهرماری هم که گویا خورده ای
آبروی هرچه دختر برده ای
رو به مجنون کرد لیلا گفت : هان
سوره یاسین درِ ِگوشم نخوان
تو چه داری تا شوم من چاکرت؟
مثل قبلن ها شوم اسپانسرت ؟
خانه داری ؟ نه ، اتول ؟ نه ، پس بمیر
یا برو دیوانه ای دیگر بگیر
ریش و پشم تو رسیده روی ناف
هستی از عقل و درایت هم معاف
آن طرف اما جوان و خوشگل است
بچه پولدار است گرچه که ول است
او سمندی زیر پا دارد ولی
تو به زحمت صاحب اسب شـَلی
خانه ات دشت و بیابان خداست
خانه او لااقل آن بالاهاست
با چنین اوضاع و احوالت یقین
خوشه ات یک می شود ، حالا ببین
او ولی با این همه پول و پله
خوشۀ سه می شود سویش یله
گرچه راحت هست از درک و شعور
پول می ریزد به پای من چه جور
عشق بی مایه فطیر است ای بشر
گرچه باشی همچو یک قرص قمر
عاشق بی پول می خواهم چکار
هی نگو عشقم ، عزیزم ، زهر مار
راست می گویند، تو دیوانه ای
با اصول عاشقی بیگانه ای
این همه اشعار می گویی که چه؟
دربیابان راه می پویی که چه؟
بازگرد امروز سوی کوه و دشت
دوره عشاق تاریخی گذشت
تازه شیرین هم سر ِ عقل آمده
قید فرهاد جـُلمبر! را زده
یا همین عذار شده شکل گوگوش
کرده از سرتا نوک پایش روتوش
با جوانان رپی دم خور شده
نان وامق کاملاً آجر شده
ویس هم داده به رامین این پیام
بین ما هرچه که بوده شد تمام
پس ببین مجنون شده دنیا عوض
راه تهرن را نکن هرروزه گز
اکس پارتی کرده ما را هوشیار
گرچه بعدش می شود آدم خمار
بیخیال من برو کشکت بساب
چون مرا هرگز نمی بینی به خواب
گفت با «جاوید» مجنون این چنین:
حال و روز لیلی ما را ببین
بشکند این « دست شور بی نمک»
کرده ما را دختر قرتی اَنک
حال که قرتی شده لیلای من
نیست دیگر عاشق و شیدای من
می روم من هم پی ( کیسی ) دگر
تا رود از کله ام عشقش به در
فکر کرده تحفه اش آورده است
یا که قیس عامری یک برده است
آی آقای نظامی شد تمام
قصه لیلی و مجنون ، والسلام
خط بزن شعری که در کردی زما
چون شده لیلای شعرت بی وفا
. . . بيا لبخند بزنيم بدون انتظار هيچ پاسخي از دنيا . . .

در موازی آهن پاره ها ....
در دست تعمیر ست قلب من ....
ورود ممنوع ! ...

من سکوتم حرف است
حرفهایم حرف است
خنده هایم حرف است
کاش میدانستی...
میتوانم همه را پیش تو تقدیم کنم
کاش وصد کاش...
نمی ترسیدی که مبادا که دلت پیش دلم گیر کند
کاش میدانستی...
چه غریبانه به دنبال دلم خواهی گشت
در زمانی که برای دردت سینه سوزی نیست نیست
مثل من هرگز نیست ...

ﮐﺎﺑﻮﺱ ميديدم
ﺍﺯﺧﻮﺍﺏ ﺑﻠﻨﺪ ﺷﺪم
ﺗﺎﺑﻪ ﺁﻏﻮﺷﺖ ﭘـﻨﺎﻩ ﺑﺒﺮم ...
ﺍﻓﺴﻮﺱ ...
يادم رفته بـود كه از نبودنت
به خواب پـناه برده بودم ...!
باید فراموشت کنم
چندیست تمرین می کنم
من می توانم ! می شود !
آرام تلقین می کنم
حالم ، نه ، اصلا خوب نیست ...
تا بعد، بهتر می شود ...
فکری برای این دلِ آرام غمگین می کنم
من می پذیرم رفته ای
و بر نمی گردی همین !
خود را برای درک این
صد بار تحسین می کنم...
دلــــــــم...
گاهــــــــي ميگـــــيرد
گاهــــــــي ميســــــوزد
گاهــــــــي نـــه...خيلـــــي وقــــت هـــا
ميـــــشكند...
امــــــا هـنـــــوز ميـــــتپد...!
بر کوچههای شهرمان ایمان ببارد
تا کی حضور صورتکهای فرنگی
تا کی میان قلبها دیوار سنگی
اینجا سر هر کوچه ایمان میفروشند
ایمان خود را بهر یک نان میفروشند
اینجا کسی باور ندارد بیکسی را
آری خدا را لحظه دلواپسی را
اینجا کبوتر لانهاش را میفروشد
مردی زنش را، خانهاش را میفروشد
دردا، نمیفهمیم باران اهل دریاست
ردّ ریا در کوچههای شهر پیداست
مولا پُریم از انجماد بیتو بودن
مبهوت و حیران بین بودن یا نبودن
خورشید باید کوهی از قلب یخی را
دلهای سنگی چشمهای برزخی را.....